تبليغاتX
جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.

جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.
 
مطالب و موضوعات جالب کامپیوتر - آموزشی - روانشناسی-عکس - دیدنیها
1jaleb.net فروردين تا 10 فروردين - درخت زبان گنجشك (حساسيت)
سرشار از جذابيت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه ديگران را به خود جلب كند. عاشق زندگي، فعاليت و حتي پيچيدگي ها است. مستقل، خوش سليقه، پراحساس، يار و هم صحبتي خوب است. كسي كه تمايل به عفو و گذشت ندارد.


11 فروردين تا 20 فروردين - درخت افرا (استقلال فكري)
فردي معمولي نيست و سرشار از تصور و خلاقيت و ابتكار، خجالتي و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متكي به نفس، به دنبال تجارب جديد و گاهي عصبي است اما حافظه و ذهني قوي دارد و به آساني ياد مي گيرد و هميشه مي خواهد اثري خوب روي ديگران داشته باشد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/10/13 توسط حسن خسروی
چرا تو خونه  ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

  چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

  چرا تو شهروند و رفاه چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

  چرا از تو ماشین پوست پرتقال می ریزن بیرون؟

  چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/09/07 توسط حسن خسروی

حتما با کلیدهای ترکیبی آشنا هستید  با ترکیب و زدن دو یا چند کلید کی برد می توانید دستوری را اجرا کنید و معروف ترین این کلیدهای ترکیبی Ctrl-V, Ctrl-X, Ctrl –Z هستند که بریدن ( cut ) چسباندن ( paste ) و برگشت به حالت قبل ( undo ) می باشد که معادل آن ها در دنیای واقعی ما به ترتیب  قیچی ، چسب و پاک کن می باشد


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/06/17 توسط حسن خسروی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت


خب کی میدونه آخر این داستان چی میشه  ؟؟؟
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/06/15 توسط حسن خسروی

سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/06/15 توسط حسن خسروی
در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك  مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است  .

بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد  كارخانه  اين مشكل  بررسي ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد  .\

مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/05/18 توسط حسن خسروی
فردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.

سوالات را بخوانید:

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/05/03 توسط حسن خسروی
در تصویر زیر پنج شکل براى شما مشخص شده و شما باید با کشف ارتباط  منطقى بین این شکل ها شکل ششم را حدس بزنید. با خودتون رو راست باشید و تا زمانی که از دونستن یا ندونستن جواب مطمئن نشدید به ادامه مطلب که جواب هست نگاه نکنید.


www.jaleb.net


اول خوب فکر کنید و بعد جواب رو نگاه کنید ...




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/26 توسط حسن خسروی
www.jaleb.netمردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: ...

خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/21 توسط حسن خسروی


فرض کنید یک طناب دور کره زمین کشیده شده است یک جای طناب را برش داده و طنابی به طول 20 متر به آن اضافه می کنیم، حال سوال این است که چقدر در  کل دور زمین به ارتفاع طناب اضافه خواهد شد؟ یک میلیمتر؟ دو میلیمتر؟ قبلا از خواندن ادامه مطلب مقداری فکر کنید...




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/21 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 88/12/25 توسط حسن خسروی
این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی
نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار:

I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensibleness

ترجمه جمله :

نمیدانم این دكترهای خانواده گی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری می جوید.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/10/16 توسط حسن خسروی

بعضی وقت ها چیز های کوچک اعصاب ما را بی خودی و زیادی خورد می کنند. بعضی ها هم کلآ این اخلاق را دارند که هر مشکلی را فاجعه ببینند و فقط دنبال بهانه می گردند برای ناراحت بودن. چیز هایی که واقعآ چند ساعت هم اهمیت ندارند چه برسد به ده سال! وقتی واقعآ تاثیر بدی در زندگی دراز مدت شما نخواهند داشت چرا باید بی خود روز خود و اطرافیان تان را تلخ کنید؟

ده مورد زیر شاید امروز اهمیت داشته باشند ولی ده سال دیگر آنها را حتی به یاد هم نخواهید آورید:

1- غلط املایی در پستی که نوشتید!

2- عوضی ای که امروز تو خیابون موقع رانندگی بهتان فحش داد!

3- لنگه جورابی که وقتی مادر زن تان آمد روی دسته صندلی آشپزخانه بود!

4- خروجی ای که توی اتوبان رد کردید!

5- کتاب هایی که سه روز دیر به کتابخانه پس دادید!

6- رفتن برق وقتی داشتید برنامه مورد علاقه تان را تماشا می کردید!

7- کامنتی که زیر پست درد دل های شما داشتن «وب خوب» را به شما یادآوری می کند و درخواست تبادل لینک می کند!

8- هزار تومان اضافه ای که اشتباهی به راننده تاکسی دادید!

9- بچه ای که بهتان زبان درازی کرد!

10- خراشی که موقع اصلاح روی صورت تان افتاد!

حالا مواردی را بخوانید که ده سال دیگر از اینکه امروز یا این روز ها آنها را انجام داده اید خیلی خوشحال خواهید شد:




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/16 توسط حسن خسروی
اگـر مـایـلید اطلاعات بیشتری درباره شخصیت خودتان و خصوصیاتی كه باعث مـی‌شوند دیگران شما را بیشتر دوست داشته باشند، پیدا كنید به تست زیر با كمال صداقت پاسخ دهید.
 
1 ــ فرض كنید شما مشخصه صورت كسی هستید، كدام قسمت از صورت او هستید؟
الف: چین و چروك
ب: لكه
ج: خال زیبایی
د: كك و مك
هــ : لبخند

2 ــ دوست دارید چه نوع پرنده‌ای باشید؟




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/16 توسط حسن خسروی

 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/16 توسط حسن خسروی

اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد…

به گفته روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر (خود) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/16 توسط حسن خسروی

دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/14 توسط حسن خسروی

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و

همسرش گفت:«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/14 توسط حسن خسروی

جالب دات نتزن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
 
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”
 
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/12 توسط حسن خسروی
بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال كتابند،
بعضی‌ها بقال كتابند،
بعضی‌ها انبارداركتابند،
بعضی‌ها كلكسیونر كتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.
بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.
بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند.
هیچكس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،
بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/13 توسط حسن خسروی

قانون صف:

اگر شما از يک صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمير:
بعد از اين که دست تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چيزي از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترين گوشه ممکن خواهد خزيد.

قانون معذوريت:
اگر بهانه تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين تان، ديرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتي که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با يک آشنا وقتي که با کسي هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي يابد.

قانون نتيجه:

وقتي مي خواهيد به کسي ثابت کنيد که يک ماشين کار نمي کند، کار خواهد کرد.
 
قانون بيومکانيک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کساني که صندلي آنها از راه روها دورتر است ديرتر مي آيند.

قانون قهوه:
قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيس تان از شما کاري خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشيد.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/13 توسط حسن خسروی
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوایی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه نویس دوباره گفت: بازى سرگرم کننده اى است. من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من ۵ دلار به شما می دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه نویس بازى کند.
برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می آید ۴ پا؟» برنامه نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/03 توسط حسن خسروی

از پدری پرسیدند آیا درست است که میگویند “زمانی فرا خواهد رسید که پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟”
گفت:” اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست!”
پرسیدند:” به چه دلیل؟”
گفت:”به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد:

وقتی ۳۰ ساله بودم فرزندمان متولد شد. یعنی ۳۰ برابر او سن داشتم.
وقتی ۲ ساله شد من ۳۲ سال داشتم . یعنی ۱۶ برابر او سن داشتم.
وقتی ۳ ساله شد من ۳۳ سال داشتم. یعنی ۱۱ برابر او سن داشتم.
وقتی ۵ ساله شد من ۳۵ سال داشتم. یعنی ۷ برابر او سن داشتم.
وقتی ۱۰ ساله شد من ۴۰ سال داشتم. یعنی ۴ برابر او سن داشتم.
وقتی ۱۵ ساله شد من ۴۵ سال داشتم. یعنی ۳ برابر او سن داشتم.
وقتی ۳۰ ساله شد من ۶۰ سال داشتم. یعنی فقط ۲ برابر او سن داشتم.
میترسم اگر به منوال پیش برود به زودی از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!”
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/03 توسط حسن خسروی

آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/03 توسط حسن خسروی

جالب دات نتيکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
 
 ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.

در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
 
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
 
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
 
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
 
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/01 توسط حسن خسروی
شورای سیاستگذاری و تحلیل مطالعات استراتژیک و سنجش فکر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها میزان و عوامل موثر در گرایش دانشجویان سراسر کشور به اینترنت را اعلام کرد.

بر اساس اعلام این مرکز در سومین نشست شورای سیاست ‌گذاری و تحلیل مطالعات استراتژیک و سنجش افکار نهاد که با موضوع "سنجش گرایش دانشجویان نسبت به اینترنت" برگزار شد، دانشجویان رشته هنر بیشترین و دانشجویان رشته های علوم انسانی کمترین گرایش را به اینترنت دارند.

این نشست با هدف اجرای طرح پژوهشی و شناخت علمی وضعیت موجود اینترنت و کاربران آن، بررسی عوامل مرتبط و موثر بر گرایش دانشجویان سراسر کشور به اینترنت برپا شد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/23 توسط حسن خسروی

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/23 توسط حسن خسروی

جالب دات نتروزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود.

اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل.

همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي.

دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم.اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم.

فقط اين را به ياد داشته باشيد که خدااز شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد.

خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد.

خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد.

خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد.

خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد.

خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/23 توسط حسن خسروی

جالب دات نتهمه ایده های تغییر دکوراسیون مستلزم صرف وقت و هزینه ی زیاد نیست. اگر به دنبال چند ایده برای طراحی دکوراسیون داخلی برای تغییر دادن خانه تان هستید، این 10 مورد می تواند کمکتان کند.

1. تنظیم چیدمان مبلمان و لوازم خانه را تغییر دهید: مبلمان را از کنار دیوار برداشته و سعی کنید آنها در زوایای جدیدتر و گیراتر بچینید. مثلاً قرار دادن کاناپه به صورت مورب در یک اتاق نشیمن باریک باعث می شود که اتاق وسیعتر نشان دهد.

2. یک دیوار را رنگ کنید: یکی از دیوارهای مهم خانه که در معرض توجه نیز هست را به رنگ دلخواهتان رنگ کنید. تابلوها و لوازم هنری از آن آویزان کنید و مبل جدید و زیبایی در آن قسمت قرار دهید. (البته دقت داشته باشید که رنگ آن با سایر لوازم خانه هماهنگ باشد)

3. از گل و گیاه استفاده کنید: گل و گیاه می تواند حال و هوای تازه ای به خانه بیاورد. اگر علاقه ای به رسیدگی به گل و گیاه ندارید، می توانید از گل ها و درختچه های مصنوعی استفاده کنید. کیفیت گل های مصنوعی هم آنقدر خوب شده است که به سختی می توان آنها را از گل طبیعی تشخیص داد.

4. یک قالیچه محلی در نقطه ای بیندازید: قالیچه های محلی وسیله ی بسیار خوبی برای اتاق های گفتگو و نشیمن به شمار می رود. قالیچه ای متناسب با اسباب و لوازم اتاق انتخاب کنید و آن را پایین میز بیندازید.

5. تابلو و آینه از دیوارها آویزان کنید: تابلوهایی آویزان کنید که شخصیت و روحیه شما را منعکس کند. سعی کنید از قاب های تزئینی تر و زیباتر استفاده کنید. هنگام آویزان کردن دقت کنید که تابلو از هر قسمت خانه قابل مشاهده باشد و گیرا باشد.

6. مجسمه ها را در یک جا جمع کنید: مجسمه ها و پیکره های کوچک و مرتبط با هم را در قسمتی از خانه که مورد توجه است کنار هم قرار دهید. این مجسمه ها را به صورت های فانتزی و متنوع بچینید.

7. از کوسن های تزئینی استفاده کنید: این بالشتک ها و کوسن های تزئینی به سادگی رنگ و بوی جدیدی به خانه می دهد و مبلمان منزل را نیز باشکوه تر جلوه میدهد.

8. لامپ ها و لوسترها را عوض کنید: لوسترها و لامپ ها جزء وسایلی هستند که خیلی زود بر بیننده آشکار می کنند که سبک چیدمان خانه تان قدیمی است یا جدید. به دنبال لوسترهایی باشید که جدیدتر و فانتزی باشند، و ضمناً با لوازم و رنگ بندی خانه تان نیز هماهنگ باشند.

9. لحاف ها و رواندازها نیز مثل کوسن های تزئینی، به اتاقتان رنگ می دهد. این رواندازها و روتختی ها در انواع جنس ها و رنگ ها موجود می باشد. با توجه به روحیه و سلیقه ی خود زیباترین را انتخاب کنید.

10. لوازم اضافی را از جلوی دید بردارید: وسایل و لوازم اضافی باعث از بین رفتن جلوه ی اتاق می شود. برای برگه ها، اسباب بازیهای بچه ها، و سایر اسباب و وسایلی که شکل اتاق را بر هم می زند، جای مخصوصی تدارک ببینید.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/19 توسط حسن خسروی

بايد پس از خواندن هر سؤال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي كيو شما را نشان ميدهد.

1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

2- اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميكشد تا تمام قرصها خورده شود؟

3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟

4- عدد 30 را به نيم تقسيم كنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه كنيد چه عددي به دست مي آيد؟

5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟

6- اگر تنها يك كبريت داشته باشيد و وارد يك اتاق سرد و تاريك شويد كه در آن يك بخاري نفتي يك چراغ نفتي و يك شمع باشد اول كداميك را روشن ميكنيد؟

7- فردي خانه اي ساخته كه هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديك ميشود اين خرس چه رنگي است؟

8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟

9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به كشتي برد؟

10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را پياده كنيد و 7 مسافر جديد را سوار كنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار كنيد و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟

جوابها در ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/18 توسط حسن خسروی
My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/09 توسط حسن خسروی
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/08 توسط حسن خسروی

جالب دات نتقصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/03 توسط حسن خسروی

یه کتاب الکترونیکی آموزش بیلیارد  که میتونه زمینه خوبی برای بازی بیلیاردی باشه که با استفاده از این کتاب به صورت کاملا تصویری تمام چیزهایی که توی بازی بیلیارد بکار گرفته میشه رو یاد میگیرید .



عنوان : کتاب الکترونیکی آموزش بیلیارد

حجم فایل : ۲۴۹ کیلوبایت

لینک دانلود
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/03 توسط حسن خسروی

با رسم شکل توضیح دهید
موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم

بر همگان واضح و مبرهن است که ما باید به دیگران احترام بگذاریم و به هر کسی که دیدیم سلام کنیم. البته باید یادمان باید که در طول روز به یک نفر صد بار سلام نکنیم. چون من این کار را کردم و عمویمان به من گفت: گوساله. خسته شدم آنقدر جواب سلام تو را دادم. عمویم راست می‌گوید. هر چند کمی بی‌ادب است و باید به پدربزرگم بگویم ادبش کند.

ما باید به معلم مان احترام بگذاریم و او را دوست داشته باشیم. هر چند دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست و باعث اذیت معلم و خودمان می‌شود. چند روز پیش کیف پول آقا معلم را دست اصغر دیدم. گفتم: اصغر کیف پول آقا معلم پیش تو چه کار می‌کند؟

اصغر گفت: چون من آقا معلم را بیش از حد دوست دارم، کیفش را یادگاری برداشته ام تا هر وقت دلم برایش تنگ شد کیفش را نگاه کنم. دیروز که دیدم اصغر فلک شد، فهمیدم دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست.

ما نباید به دیگران دروغ بگوییم و به آن ها تهمت بزنیم و پشت سرشان غیبت کنیم. بابایمان دیروز می‌گفت: هیچوقت مثل آقای همسایه نباش که آشغال‌هایش را از پنجره توی کوچه پرت می‌کند و با زنش صبح تا شب جر و بحث و دعوا راه می‌اندازد. مامان‌مان داد زد: آقای نصیحت گو. چرا آشغال‌ها را چند ساعت پیش از پنجره به بیرون شوت کردی. بیا ببین چه بلبشویی شده. پلاستیک پاره شده و آشغال‌ها وسط خیابان پخش شده و گربه‌ها هجوم آورده‌اند وسط خیابان. الان یک ماشین یک گربه بینوا را زیر کرد.

بابایمان یواشکی کنار پنجره رفت و کوچه را دید زد و گفت:من نبودم. آقای همسایه بود. مامان‌مان گفت: چرا دروغ می‌گویی خودم دیدم که تو پرت کردی. بابایمان در حالی که عرقش را پاک می‌کرد یواش گفت: خانم پیش بچه بد آموزی دارد. اون روی سگ مرا بالا نیار. مامانم گفت: اگه بالا بیاد مثلاً چی کار می‌کنی؟. بعد بابای‌مان یک کارهایی کرد و بعد مامان‌مان کارهای بابایمان را جواب داد.
ما خودمان آنقدر فهم و شعور داریم که بقیه ماجرا را سانسور کنیم.

ما نباید شوخی‌های بی جا و بی معنی با همکلاسی‌ها و دوستان‌مان کنیم. مثلاً چند روز پیش حسن ما را هل داد و ما توی جوی آب افتادیم. گفتم: حسن چرا این کار را کردی. فکر نکردی خطرناکه حسن. گفت: شوخی کردم. من هم تمام کتاب‌ها و دفترهایش را پاره کردم و با سنگ سرش را شکستم و بعد به خانه‌شان زنگ زدم و گفتم: حسن تصادف کرده و الان وسط خیابان افتاده است. مادر حسن غش کرد و پدرش یک سکته ناقص زد. من در حالی که غش غش می‌خندیدم گفتم: شوخی کردم. با مزه بود؟ ولی مثل اینکه شوخی‌ام زیاد با مزه نبود.

من از این انشا نتیجه می‌گیرم که انشا من بهترین انشا دنیاست و معلم‌مان باید به من بیست بدهد. البته این فقط یکی از هنرهای من است و من هنرهای دیگری هم دارم به قول خواهرمان از هر انگشتم یک هنر می زند بیرون. که اگر تعریف از خود نباشد در انشاهای بعدی در مورد این هنرها صحبت میکنم.

در پایان از حسن و اصغر و خانواده عزیزم که من را در نوشتن این انشا یاری کرده‌اند تشکر می‌کنم.

علیرضا لبش


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/29 توسط حسن خسروی
1- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟

2 - عجایب جنگل بی پایه دیدم//عجایب چادر بی سایه دیدم//بدیدم صنعت پروردگارم،// دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

3- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

4- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟

5- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

6 - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است///گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟

7- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!

8- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟

9- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟

10- آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟

11- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟

12- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

13- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

14- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!

جوابها در ادامه مطالب


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/29 توسط حسن خسروی

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد، سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/18 توسط حسن خسروی
در زمانهاي گذشته، روزی پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند که اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/18 توسط حسن خسروی

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع برق، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درامد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورودبه بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر باخود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد!! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الان موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/18 توسط حسن خسروی

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد." اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي‌خواهد برود يا نه. گفت:" اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برايت آواز مي‌خواند و هر روز براي تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود." كودك ادامه داد: "من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها را نمي‌دانم؟" خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."
كودك با ناراحتي گفت: "وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟" خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: "فرشته‌ات دستهايت را كنار هم مي‌گذارد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعا كني." كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟" خدا پاسخ داد: "فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود." كودك با نگراني ادامه داد: "اما من هميشه به اين دليل كه ديگر شما را نمي‌توانم ببينم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي‌يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد." خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي مي‌تواني او را مادر صدا كني."


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/18 توسط حسن خسروی

افشين قطبي امروز به صورت رسمي به عنوان سرمربي تيم ملي فوتبال ايران انتخاب شد. افشين قطبي كه توانست با تيم فوتبال پرسپوليس به قهرماني هفتمين دوره ليگ برتر دست يابد، امروز به طور رسمي به عنوان سرمربي تيم ملي انتخاب شد. وي كه در اوايل فصل جاري ليگ برتر نتوانست با اين تيم تهراني ادامه فعاليت دهد، از سمت خود استعفا و ايران را ترك كرد.
ناكامي تيم ملي در مراحل مقدماتي جام جهاني 2010 افريقاي جنوبي باعث شد علي دايي بركنار شود. محمد مايلي كهن كه سابقه حضور در اين تيم را هم در كارنامه داشت، جايگزين آقاي گل فوتبال جهان شد؛ اما فقط 15 روز در اين تيم ماندگار شد. مسائل جانبي در اين مدت باعث شد وي استعفا كند.

پس از بررسي‌هاي روزهاي اخير، از بين نامزدهاي هدايت تيم ملي، افشين قطبي با فدراسيون فوتبال به توافق رسيد تا اين سمت را از آن خود كند. محمود ياوري (سرمربي سابق تيم راه آهن تهران) و منصور ابراهيم زاده (سرمربي فعلي تيم ذوب آهن اصفهان)، ديگر گزينه هاي سرمربيگري اين تيم بودند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/02/02 توسط حسن خسروی
مایلی کهن: کسی که مدرک گروهبان قندلی را هم ندارد لقب ژنرال را یدک میکشد

محمد مایلی‌كهن در بیانیه‌ای به صحبت‌های اخیر مسوولان باشگاه استقلال و امیر قلعه نویی به شدت انتقاد كرد. متن كامل بیانیه‌ی مایلی‌كهن به این شرح است: مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید

این روزها پس از مسابقه‌ی شرافتمندانه‌ای كه تیم سایپا با جوانان برومند و شایسته‌اش در برابر رقیب قابل احترام خود انجام داد و به اذعان همه، تیم سایپا صرفا به ارایه‌ی یك بازی كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت، اما متاسفانه چه به هنگام مسابقه و چه پس از آن، طی روزهای اخیر مورد هجوم ناجوانمردانه‌ترین الفاظ كه تنها از شعبان‌ بی‌مخ‌ها و نوچه‌هایشان برمی‌آمد، پرداخته و در صدد آن برآمدند تا ضعف‌های فنی خود را به همه كس و همه چیز غیر از خود نسبت داده و هر آنچه كه خود و نوچه‌هایشان لایق آن هستند با سیاه‌نمایی هرچه تمام‌تر به این و آن نسبت بدهند تا شاید بتوانند ضعف‌های فنی خود را به گونه‌ای از چشم این و آن پنهان داشته و لاپوشانی نمایند.

لذا به همین منظور به این آقایان كوتوله و سیاه‌كار (كل‌یوم) كه حتی فاقد مدرك تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن بوده، اما لقب ژنرال را یدك می‌كشند اعلام می‌دارم تا از گل دقیقه‌ی‌ 90 سایپا و از درس و پیامی كه آن گل به بزرگی و پهنای ایران عزیز اسلامی‌مان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سریع‌تر دست از نوچه بازی و نوچه‌پروری برداشته و از كارهای ناثواب و عوام فریبی خودداری نمایند، بدیهی است كه هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست كه اگر بخواهد كسی را خوار نماید خوار و اگر عزیز بدارد عزیز خواهد داشت و هیچ برگی بی‌اذن او بر زمین نخواهد افتاد.

این مطالب شامل همه‌ی گنده‌ باقالی‌هایی كه به عنوان نوچه در كنار این آدم كوتوله هستند نیز می‌شود.

والسلام، محمد مایلی‌كهن


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/31 توسط حسن خسروی

این منزل در مدینا/ واشنگتن/ Medina-Washington مشرف به دریاچه واشنگتن واقع شده و مساحت زمین آن بالغ بر 5.12 acre می‌باشد. بیل گیتس زمین این خانه را در سال 1988 به مبلغ 2 میلیون دلار خرید و ساخت خانه‌اش حدود هفت سال به درازا انجامید و در سال 1995 بپایان رسید...

www.softarchive.us



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/22 توسط حسن خسروی
طریقه نشستن صحیح هنگام کار با رایانه

كاربرد كامپیوتر در زندگی بشر بسیار زیاد است و تعداد زیادی از افراد ساعتهای متمادی با كامپیوتر كار می كنند. به همین دلیل شناخت عوامل موثر در محیط كار با كامپیوتر اهمیت زیادی دارد وجود شرایط نامناسب در محیط كاری و عدم توجه به موارد ارگونومیکی و بهداشتی هنگام كار با كامپیوتر ممكن است در بلند مدت سبب بروز بیماریها و ناهنجاریها شود
.

 بیشتر كاربران كامپیوتر در محیط های سربسته و فضاهای كوچك كار می كنند.كمترین ویژگیهای یك محیط كاری مناسب برای كاربران كامپیوتر به قرار زیر است :




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/20 توسط حسن خسروی

sudoko(jaleb)

سودوکو یا سادوکو  مخفف عبارت ژاپنی “Suuji wa dokushin ni kagiru”  به معنی عدد های بی تکرار است و
نوعی جدول اعداد است که امروزه یکی از سرگرمی های رایج در کشورهای مختلف جهان بشمار می آید. سودوکو فقط یکی از نامهای این بازی است. در آمریکا این بازی به نام “number place “مشهور است. گفته می شود که این بازی ریشه در چین باستان دارد و در قرن ۱۷ میلادی به اتریش برده شد و بعد از آن به بقیه اروپا و آمریکا راه پیدا کرده، بعد از گذشت زمان های طولانی در دهه ی۸۰ میلادی در مجله های تفریحی ظاهر شد. اما در جایی دیگر نیز آمده است که نخستین جدول سودوکو را یک ریاضیدان اروپایی در قرن هجدهم طراحی کرده است .


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/19 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 88/01/19 توسط حسن خسروی

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت، اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي ‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد، زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني.
مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/16 توسط حسن خسروی

در این تصویر که در جنب فروشگاه اتکا یاسوج و به مناسبت خیر مقدم به مسافران نوروزی نصب شده در یک جمله انگلیسی که از 4 کلمه تشکیل شده، 4 غلط وجود دارد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/15 توسط حسن خسروی
سال ها پيش در يكي از كلاس هاي رياضيات مدارس آلمان، آموزگار براي اينكه مدتي بچه ها را سرگرم كند و به كارش برسد؛ از آنها خواست تا مجموع اعداد از يك تا صد را حساب كنند. پس از چند دقيقه يكي از شاگردان كلاس گفت: مجموع اين اعداد را پيدا كرده و حاصل عدد ۵۰۵۰ مي شود. با شنيدن اين عدد معلم با حيرت فراوان او را به پاي تخته برد تا روش محاسبه خود را توضيح دهد. به نظر شما اين شاگرد باهوش كه بعدها يكي از بزرگ ترين و معروف ترين رياضيدانان دنيا شد، چه روشي را به كار بست؟ او اعداد يك تا صد را به رديف پشت سرهم نوشت، سپس بار ديگر همين اعداد را بالعكس، اين بار از صدتا يك، درست در رديف زيرين اعداد قبلي نوشت. طوري كه هر عدد زير عدد رديف بالاتر قرار گرفت.وي مشاهده كرد كه مجموع هر كدام از ستون هاي به وجود آمده ۱۰۱ است. سپس نتيجه گرفت كه صد تا عدد ۱۰۱ داريم كه حاصل مجموع آنها مي شود ۱۰۱۰۰=۱۰۱*۱۰۰. پس از آن تنها كافي بود كه اين مجموع به دست آمده نصف شود يعني:
۵۰۵۰=۲/۱۰۱۰۰



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/14 توسط حسن خسروی

مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست:
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید...
*
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...
*
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/01/12 توسط حسن خسروی
تمامی حقوق این سایت محفوظ است | طراحی : جالب  
بک لینک فا