تبليغاتX
جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.

جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.
 
مطالب و موضوعات جالب کامپیوتر - آموزشی - روانشناسی-عکس - دیدنیها

شعربازی  فروغ فرخزاد و حمید مصدق

 

حمید مصدق شاعر عزیز و گرانمایه که شعرهایش را بی نهایت دوست دارم در خرداد 43 شعری با مضمون زیر سرود :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/08/11 توسط حسن خسروی
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم
  روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟ "
فريدون مشيري

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/01 توسط حسن خسروی
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان، درسِ پـاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار
اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/02/23 توسط حسن خسروی

محرم آمد
شوري به پا شد
شيون صدا شد
عالم دوباره
باز كربلا شد
محرم آمد
بوي حسين است
جامه سياه و
دلها حزين است




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/09/26 توسط حسن خسروی


خالی تر از همیشه و از رو نمی رویم...
از تشنگی پریم و لب جو نمی رویم...

بوی همیشه می دهد هر روزمان ولی...
یك شب به میهمانی شب بو نمی رویم...

چله نشین عشق مجازی شدیم و بس...
گامی فرا تر از خم ابرو نمی رویم...

لحظه به لحظه آهوی دل گرگ می شود...
حتی بسوی ضامن آهو نمی رویم...

صد بار شد كه عشق به ما پشت كردو رفت...
با این همه هنوز هم از رو نمی رویم ...
...؟
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/07/01 توسط حسن خسروی
رزم رستم و ويروس

کنون رزم ويروس و رستم شنو

دگر شنيدستي اين هم شنو

که اسفنديارش يگي ديسک داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد

در اين ديسک باشد يکي فايل ناب
که بگرفتم از سايت افراسياب

برو حال ميکن بدين diskهان!
که هم نون وهم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد mini towerاش
بزد ضربه بر سر powerاش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن disk را در drive اش گذاشت
.....


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/17 توسط حسن خسروی
            
    حضرت حافظ:

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

    و صائب در جواب می گوید:

    هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
    نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/12 توسط حسن خسروی
لگد موجود است


در خانه ما ز نیک و بد چیزی نیست
جز ننگی و پاره ای نمد چیزی نیست

از هر چه پزند نیست غیر از سودا
وز هر چه خورند جز لگد چیزی نیست

عبیدزاکانی
 
***
 
بدشانسی انوری

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می پرسد
خانه انوری کجا باشد؟!
 
انوری


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/19 توسط حسن خسروی

مهدي اخوان ثالث (م.اميد)

با نوازشهاي لحن مرغكي بيدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
چون گشودم چشم، ديدم از ميان ابرها
برف زرين بارد از گيسوي گلگون، آفتاب
جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
وز كشاكشهاش طرح گيسوانم تازه شد
سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
بر زمين خسسبيده نقش شاخهاي بيد بن
گاه محو و گاه رنگين ليك با قدي بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
جز: كجايي مادر گمگشته؟ قصدي ز آن سرود
لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد
سايه افكن شد به روح آسمان پيماي من
خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
خيره در سيماي شيرين فلك نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه يار
ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
چون فرشته ، آسماني پيكري پر نور و پاك
در كنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
وز نگاهي روح تاريك مراتابنده كرد
سجده بردم قامتش را ليك قلبم مي تپيد
ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير كرد
كز لبش باعطر مستي آوري اين گل شكفت
اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من كيستي
من به اين پرسان محزون تو مي گويم جواب
من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
من خداي روشنيها من خداي آفتاب
از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
نيزه هاي تيرگي پير اي زرين من است
خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
هديه آوردن ز شهر عشق ، آيين من است
نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
تا كه همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر
اينك اين پاكيزه تن مرغك ، ره آورد من است
پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
اين همان مرغ است كاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد
بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
اشكهاي من خبردارت كنند از ماجرا
ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
مي‌ستايد عشق محجوب من و حسن تو را


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/10/21 توسط حسن خسروی

مهدی سهیلی

 به برگهاي خزانيده در گذار نسيم

نگاه كن اي دوست
كه روزگاري چند
به شاخه هاي درختان سرو قامت شهر
 چو دختران ل آسوده
مست و دست افشان
به ساز دلكش باد بهار رقصيدند
و از هجوم بلاي خزان نترسيد
نگاه كن اي دوست
 به استواري اندام سبز خويش مناز
ببين به برگ خزانديده در دهان نسيم
 كه سبز بود و كنون زرد و خشك و بي جانست
چو استخوان ظريف
به زير پاي تو در كوچه و خيابان
به
گوش رهگذران
چو كودكيست كه در ناله است و گريانست
تو نيز چون برگي تنت ز حمله ي پاييز زرد خواهد شد
به هر كجا كه روي با تو پهلوان اجل
به روز حادثه ها در نبرد خواهد شد
 ز بيم ديدن او
گلوت خانه ي فرياد و درد خواهد شد
ميان پنجه ي مرگ
تنت چو موسم پاييز سرد
خواهد شد
به خاك خواهي رفت
تن نزار تو و استخوان جمجمه ات
درون دخمه پوسيده گرد خواهد شد
به هوش باش اي دوست
نهيب پاييزست
بهار را درياب
 نا سزا و سزا
هزار شكر كه بر هر زبان ترانه ي ماست
به ساز اهل هنر شعر عاشقانه ي ماست
شبي كه خوشست خدايا با بامداد
مبر
كه گيسوان پريشان او به شاه ي ماست
مجو به ميكده ها مستي خمار شكن
ميي كه روح دهد در شرابخانه ي ماست
اگر به در گه حق دست التجا ببريم
سر هزار شهنشه بر آستانه ي ماست
به هر قفس كه پري را شكسته مي بيني
نظاره كن كه نشاني ز آشيانه ي ماست
سري به شانه ي خوبان نهم
به گاه وداع
كه دل به كام رسد گريه م بهانه ي ماست
مجال بي هنران بين به بارگاه هنر
دريغ و درد كه اين هم غم و زمانه ي ماست
 خبر كنيد رفيقان كارواني را
كه مرگ منزلي از راه بي كرانه ي ماست
خط جبين مرا چشم روزگار چو ديد
به طعنه گفت كه اين جاي تازيانه ماست
اگر به شعر بگردد زبان دشمن و دوست
 به نا سزا و سزا لا جرم فسانه ي ماست
به شور نغمه برآور ز تار گيسوي جنگ
كه ورد مجلستان شعر عاشقانه ماست
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/10/20 توسط حسن خسروی

 احمد شاملو

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
 
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
 
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان
گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
 
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
 
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي
عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش
بوسه خونين او درمان نمي گيرد.
***
اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي
گوئي؟
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.
***
رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از
او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...
 
مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير
نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري
بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش
آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
 
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي،
بي گوهري اين گونه، نازيباست!
***
اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي
مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز
راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.
***
مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد
دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
 
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/10/20 توسط حسن خسروی
فروغ فرخزاد

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمان های صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خواب های رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/10/19 توسط حسن خسروی
فریدون مشیری

ای بهار
ای بهار
 ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت این دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار ای بهار


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/01/19 توسط حسن خسروی
تمامی حقوق این سایت محفوظ است | طراحی : جالب  
بک لینک فا