
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد
آشپزخانه شد و داد زد:
2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته
3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی.
سال 2010 خوش بگذره.
) وسط صحبت هی دکمههای تلفن رو فشار بده که صدا بده، بعد توی گوشی غرغر کن که «این کارها چیه، بس کنید!»
۲) یه اسم عجیب و غریب برای کارت اعتباری اختراع کن، مثلاً کارت چلغوزجیمبول، و بپرس که آیا برای پرداخت قبولش میکنند؟
۳) یه پرس چلوکباب سلطانی با گوجهء اضافه سفارش بده.
۴) بگو روی اون خط داری با یه پیتزا سرویس دیگه حرف میزنی و هرکدوم ارزونتر باشه به اون سفارش میدی.
۵) هر سؤالی کردند با همون سؤال جواب بده. مثلاً «چی میل دارید؟» با «خودتون چی میل دارید؟» یا «آدرستون رو بفرمایید» با «آدرس خودتون رو بفرمایید».
۶) از طرف بپرس همین الآن چه لباسی به تنشه.
آن همه پنهان كاري، آن همه فريبكاري …
استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي دروغي بيش نبود، از همان ابتدا نيز
واضح بود در پشت قولهايي كه مي داديد هدفي غير از كشتار بي رحمانه نداريد
… چه زود چهره واقعي خود را نمايان ساختيد … اما چه طور … اما چه طور
دلتان مي آيد ما و زن و بچه هاي بي گناهمان را بكشيد … ما چه آزاري به شما
رسانديم؟ ما كه به كسي كاري نداشتيم …
آقاي شهردار! نمي دانيد آن روز كه تصميم گرفتيد گربه هاي تهران را عقيم كنيد چه شور و شوقي در دلهاي ما بوجود آورديد، به خانه هر دوست و آشنايي مي رفتيم عكس شما را بر در و ديوار اتاق هايشان زده بودند و همه جا ذكر خير شما بود، آن روز شما را حامي خود مي دانستيم ... زهي خيال باطل ...
آقاي شهردار! آيا شما فراموش كرده ايد كه ما با خوردن آشغالها به شما كمك مي كنيم؟! اگر ما نباشيم كه بايد ماشين هاي حمل زباله تان را دو برابر كنيد، آيا بودجه لازم را داريد؟!

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که...
![]()
شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی
به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران
بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.
به
مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و
همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.
مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.
آخه
تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح
جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال
عمومیش بد نبوده.
کاربر: کامپیوتر میگوید هر کلیدی را (any key) فشار دهید، اما من نمیتوانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم؟
کاربر: من نمیتوانم کانالهای تلویزیون را با مونیتورم عوض کنم.
کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم. میتوانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید؟!
کاربر: اینترنت من کار نمی کند!
مشاور: مودم را وصل کردهاید، همه سیمهای کامپیوتر را چک کردهاید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است. هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاوردهام!
کاربر: پسر 10 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من به هیچ وجه نمیتوانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمیگوید. با من لج کرده.
مشاور: لطفا روی مای کامپیوتر (کامپیوتر من) کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.
مشاور: مشکل شما به خاطر نرمافزار «اسپایویری» است که روی دستگاهتان نصب شده (Spy در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او میتواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض میکنم من را ببیند؟
کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی میکردند. یک روز یک جلسهی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور میتوانند از این وضعیت خلاص شوند.
شپش اول گفت: «همهی بدبختی ما از این است که حوزهی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزهی کارشان را مشخص کنند.
شپش اول گفت: «من میروم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشتهاند.»
شپش دوم گفت: «من هم میروم به خانهی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»
شپش سوم گفت: «من هم میروم به ولایت غربت پیش فک و فامیلهای خودم.»
باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقیما رفت به خانهی ملکالتجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملکالتجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملکالتجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.
ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید.
.....
درست است، بنده هم همین نظر را دارم که مردان هر روز 6 بار دروغ میگویند، لذا دروغهای چند نفر را بررسی میکنیم.
نفر اول:
دروغ اول: سلام عزیزم. صبحت به خیر، چقدر خوشگل شدی امروز!
دروغ دوم: وا، چه خوب. بابات اینا شب میان خونهمون؟ چه عالی، خیلی خوشحالم کردی.
دروغ سوم: حتماً برات میخرم.
دروغ چهارم: الو، عزیزم من الان توی جلسهام.
دروغ پنجم: خورده به در ماشین قرمز شده!
دروغ ششم: اگه بدونی امروز چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!
کنون رزم ويروس و رستم شنو
دگر شنيدستي اين هم شنو
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و
همسرش گفت:«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

مهندس كامپيوتر: من كامپيوترم ويروسي شده ميتوني ويندوزم رو عوض كني؟
پزشك عمومي: ميتوني براي چهارشنبه كه بچهام نرفته مدرسه يه گواهي بنويسي؟
دندانپزشك: بيا اين دندون عقل من رو نگاه كن ببين سياه شده بايد بكشمش يا پرش كنم؟
تعميركار ماشين: اين ماشين من نميدونم چرا هي صداي اضافي ميده، ميتوني بياي يه نيگا بهش بندازي؟!
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
دنباله این داستان رو بخونید اگه دوس داشتین یه نظر هم بدین.
شهر هرت جايي است كه توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است كه همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو كه نگاه مي كنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است كه مردم سوار تاكسي مي شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است كه همه بَدَن مگر اينكه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است كه دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است كه بهشتش زير پاي مادراني است كه حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است كه درختا علل اصلي ترافيك اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است كه كودكان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان كنند
شهر هرت جايي است كه شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است كه براي مريض شدن و پيش دكتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است كه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا كرد
شهر هرت جايي است كه خنده عقل را زائل مي كند
شهر هرت جايي است كه زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه كه آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است كه 33 بچه كشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه كه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالهاي تلويزيونيشو توي كاخها مي سازن
شهر هرت جايي است كه 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره كردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه كه موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است كه گريه محترم و خنده محكومه
شهر هرت جايي است كه وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است كه هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است كه همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است كه وقتي مي ري مدرسه كيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است كه وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي كني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است كه وقتي مي خواي ازدواج كني 500 نفر رو دعوت مي كني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسي تو كلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است كه هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينكه از يك طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است كه .......راستی آيا تا به حال به اين موضوع فکر کردهايد که اگر خانمها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم میگذاشتند، چه اتفاقاتی در دنيا رخ میداد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغييراتی میشد؟