تبليغاتX
جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.

جالبترین سایت .:مملو از اطلاعات:.
 
مطالب و موضوعات جالب کامپیوتر - آموزشی - روانشناسی-عکس - دیدنیها
 
Hairkul=آنکه روی شانه‌‌هایش مو دارد
Watergate=دروازه دولاب
Categorize=نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود
Velocity= شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند (بادرود)         
Macintosh=مهین تاج
San Antonio=به ترکی‌ ، شما آنتونیو هستید
Longtime=در حمام ، زمان پیچیدن لونگ را گویند
Long time no see= دارم لونگ می‌‌پیچم ، نگاه نکن
Cambridge=شهری که تعداد پلهایش اندک است
UNESCO=یونس کجاست؟
Jesus=در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند
Finland=سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی‌ دارند
Damn You All=دم همتون گرم
Savage Blog=ساوجبلاغ
Latino=لات بازی ممنوع
Godzilla=خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 90/05/21 توسط حسن خسروی
 یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

 شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
 مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست
.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 90/04/07 توسط حسن خسروی
در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند. بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم... هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند...!

صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند. نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن را مي بينم كه ابلهانه به دوربين زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر مي رسد...خداي من! زنم است!...يك ماهي مي شود كه با خاله خان باجي هاي فاميل يك تور ايرانگردي تشكيل داده اند. چقدر زود يكماه تمام شد !

مثل هميشه آسانسور لعنتي خراب است و مجبور شدم چمدانهاي سنگين را از پله ها بالا بياورم....وسط اتاق بغلم مي كند. لباسش بوي عرق و دود گازوئيل مي دهد...گونه هايش هم شور است.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/11/27 توسط حسن خسروی
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت. شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/10/28 توسط حسن خسروی
سطل آشغال :

    وسیله ای ا ست موجود در خیابان ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها !

    مدرک تحصیلی :

    کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قیمتش فرق می کند !

    اوراقچی :

    تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا می داند !



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/07/27 توسط حسن خسروی

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم  خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/07/16 توسط حسن خسروی

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد  آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی  نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم 
 _______________________________________

سه شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/06/15 توسط حسن خسروی

سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/06/15 توسط حسن خسروی

* چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

* چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

* چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

* چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

* آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

* چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

* چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن  دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

* چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

* اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

* تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/04/25 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 89/04/09 توسط حسن خسروی
شروع ترم
شروع
 ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
یک 
هفته بعد از شروع ترم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/04/04 توسط حسن خسروی
یادآوری قوانین مورفی تسکین‌دهنده بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی پروژه‌ای کار می‌کرد. در یکی از سخت‌ترین آزمایشهای پروژه تکنسینی خنگ تمام سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می‌کنه" و این اولین قانون مورفی شد. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/22 توسط حسن خسروی
یک (روز) خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 در نهایت خانواده  لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 89/03/07 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 89/02/05 توسط حسن خسروی
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:

مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز...

وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش.

باید بیشتر کره بریزی.... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن.

مواظب باش. گفتم مواظب باش!

هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!!

برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقل تو از دست دادی؟؟؟

یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم.
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/12/23 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 88/12/21 توسط حسن خسروی
  چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد. متوجه مي‌شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست‌هايتان را بررسي مي‌كنيد. خوشحال مي‌شويد كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستيد.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار مي‌دهيد. چند ثانيه بعد پرستار وارد اتاق مي‌شود و سلام مي‌كند. به او مي‌گوييد، گوشي موبايل‌تان را مي‌خواهيد. از اين‌كه به خاطر يك تصادف كوچك در بيمارستان بستري شده‌ايد و از كارهايتان عقب مانده‌ايد، عصباني هستيد. پرستار، موبايل را مي‌آورد. دكمه آن را مي‌زنيد، اما روشن نمي‌شود. مطمئن مي‌شويد باتري‌اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار مي‌دهيد. پرستار مي‌آيد.

        «ببخشيد! من موبايلم شارژ نداره. مي‌شه لطفا يه شارژر براش بياريد»؟

        «متاسفم. شارژر اين مدل گوشي رو نداريم».

        «يعني بين همكاراتون كسي شارژر فيش كوچك نوكيا نداره»؟

        «از 10سال پيش، ديگه توليد نمي‌شه. شركت‌هاي سازنده موبايل براي يك فيش شارژر جديد به توافق رسيدن كه در همه گوشي‌ها مشتركه».

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/12/10 توسط حسن خسروی
1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه 

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره
 
6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله

9 الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10 اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره
 
11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی

13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی.

سال 2010 خوش بگذره.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/11/19 توسط حسن خسروی
1) وسط صحبت هی دکمه‌های تلفن رو فشار بده که صدا بده، بعد توی گوشی غرغر کن که «این کارها چیه، بس کنید!»

۲) یه اسم عجیب و غریب برای کارت اعتباری اختراع کن، مثلاً کارت چلغوزجیمبول، و بپرس که آیا برای پرداخت قبولش میکنند؟

۳) یه پرس چلوکباب سلطانی با گوجهء اضافه سفارش بده.

۴) بگو روی اون خط داری با یه پیتزا سرویس دیگه حرف میزنی و هرکدوم ارزونتر باشه به اون سفارش میدی.

۵) هر سؤالی کردند با همون سؤال جواب بده. مثلاً «چی میل دارید؟» با «خودتون چی میل دارید؟» یا «آدرستون رو بفرمایید» با «آدرس خودتون رو بفرمایید».

۶) از طرف بپرس همین الآن چه لباسی به تنشه.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/11/18 توسط حسن خسروی
با خوندن این راه حلها شاید قطع شدن اینترنت حتی برای شما آرام بخش و مفید هم باشد.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/11/18 توسط حسن خسروی

آن همه پنهان كاري، آن همه فريبكاري … استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي دروغي بيش نبود، از همان ابتدا نيز واضح بود در پشت قولهايي كه مي داديد هدفي غير از كشتار بي رحمانه نداريد … چه زود چهره واقعي خود را نمايان ساختيد … اما چه طور … اما چه طور دلتان مي آيد ما و زن و بچه هاي بي گناهمان را بكشيد … ما چه آزاري به شما رسانديم؟ ما كه به كسي كاري نداشتيم …

آقاي شهردار! نمي دانيد آن روز كه تصميم گرفتيد گربه هاي تهران را عقيم كنيد چه شور و شوقي در دلهاي ما بوجود آورديد، به خانه هر دوست و آشنايي مي رفتيم عكس شما را بر در و ديوار اتاق هايشان زده بودند و همه جا ذكر خير شما بود، آن روز شما را حامي خود مي دانستيم ... زهي خيال باطل ...

آقاي شهردار! آيا شما فراموش كرده ايد كه ما با خوردن آشغالها به شما كمك مي كنيم؟! اگر ما نباشيم كه بايد ماشين هاي حمل زباله تان را دو برابر كنيد، آيا بودجه لازم را داريد؟!




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/09/26 توسط حسن خسروی
تهران امروز: خواهرجان عزيزم؛ تونل توحيد خانم

از اينكه به سلامتي بختت باز شده و تا چند روز ديگر به بهره‌برداري مي‌رسي خيلي خوشحالم. مباركا باشد. ببخش از اينكه نتوانستم زودتر از اين تبريك بگويم. خيلي شلوغ است و لابد خودت تا به حال فهميده‌اي كه تونل شدن آن هم در شهري مثل تهران چه مصائبي دارد. عوضش حالا هم تبريك مي‌گويم، هم برايت آرزوي خوشبختي مي‌كنم و هم در عالم خواهري و بزرگ‌تري چند تا نصيحتت مي‌كنم كه به كارت بيايد.

اول اينكه خواهركم از اين قاليباف زياد به دل نگير. مي‌دانم هر روز و شب بهت سر مي‌زند و حوصله‌ات را سر برده ولي بدان كه همه‌اش از وسواسش است.

دوست دارد هر كاري را به بهترين وجهش بكند. با من هم همين‌طور بود و تا خودش شخصا نمي‌آمد كار را ببيند خوابش نمي‌برد. هي مي‌آمد به اين جاي رمپم دست مي‌كشيد و مي‌گفت: «چطوري يره... ماشاالله عجب تونلي دري مري بري خودت!» و هي دستور مي‌داد كه پيمانكارها تاخير نكنند.

تازه من كه زير نگاه برج ميلاد هم بودم و داشتم از خجالت آب مي‌شدم اما در عوض وقتي افتتاحم كرد ديگر به هم سر نزد و همچين رفت روي بقيه پروژه‌ها كار كند و مشغول آنها شد كه الان مگر فقط مسيرش بيفتد كه سري به من بزند. تو هم مطمئن باش كه وقتي افتتاحت كرد و شمارنده‌ات را برداشت و برد، آن‌چنان سرش به پروژه بعدي گرم خواهد شد كه فقط به طور گذري سروكارتان به هم خواهد افتاد. اين‌طوري است ديگر...

ديگر آنكه زياد خيال برت ندارد كه قرار است چون خيلي بي‌نظيري پس همه بيايند تعريف و تمجيدت را بكنند. خدا به سر شاهد است اينها را از سر حسادت‌هاي خواهرانه نمي‌گويم.

تو خواهر كوچك‌تر و افتخار مني؛ بزرگ‌ترين تونل شهرهاي اين مملكتي و با اين همه از همه ما كوچك‌تر؛ چرا به تو حسادت كنم؟ منتها نمي‌خواهم آن‌طوري كه توي ذوق من خورد توي ذوق تو بخورد. هيچ چيزي بدتر از توي ذوق خوردن نيست.

خواهي ديد كه از همان فرداي افتتاحت يك عده‌اي دم به دقيقه ازت ايراد خواهند گرفت. چرا رمپش كج است، چرا سقفش كوتاه است، چرا هواكشش سوراخ است.... همه اين ايرادها را از من هم گرفتند و من از همه جا بي‌خبر هم هر روز اشكم درمي‌آمد تا اينكه بالاخره سينما آزادي يه روز برايم پيغام داد كه دعوا سر چيز ديگري‌ست.

البته او هم اول در جريان نبوده و هر روز از اينكه چند روز ديركرد افتتاحش را توي سرش مي‌زنند اما به اينكه ده سال آزگار يك گوشه‌اي سوخته و نيمه‌جان افتاده بوده و قاليباف سروسامانش داده، كاري ندارند حرص مي‌خورده تا اينكه بعدا شستش خبردار مي‌شود داستان سر چيز ديگري‌ست. ولي به هر حال هيچ به دل نگير خواهركم كه اينها اصل دعواي‌شان با همان قاليباف است منتها دق دلي‌شان را مي‌آيند سر من و تو، برج ميلاد و سينما آزادي خالي مي‌كنند. ما بايد بسوزيم و به پاي اين مرد بسازيم.
قربانت

خواهر به سن بزرگ‌ترت، تونل رسالت


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/09/17 توسط حسن خسروی
نوشته شده در تاريخ 88/09/11 توسط حسن خسروی
آی طنز نوشت:

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهایی كه قبلاً كسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری كه مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند. بوده‌اند كسانی كه در دنیا چیزهایی را جعل كرده‌اند كه عقل جن هم به آن نرسیده. البته ما در تاریخ كشورمان هیچوقت از این كارها نكرده‌ایم!

این نوشته كاملا جدی است. خواهشمندیم این چیزها را یاد نگیرید و برای یكبار هم شده اگر چیزی هم بدآموزی داشت شما خودتان با نیروی مثبت ذهنی آنرا به یك متن آموزنده تبدیل كنید. «آی‌طنز» مسئولیت هرگونه بدآموزی و اتفاقات بعدی را نمی‌پذیرد. مثلا اگر كسی میدان آزادی یا تخت جمشید را فروخت یا چیزی را جعل كرد، یا خلاصه از اینجوركارها! تعجب نكنید. قبلا از این اتفاق‌ها افتاده است. مثلا فروش برج ایفل!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/09/02 توسط حسن خسروی
قبر
 
یادبودی از سوی پسران (بجز ریکاردو که هیچ پولی نپرداخته)
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/08/10 توسط حسن خسروی

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که...

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/08/05 توسط حسن خسروی

 شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.

به مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.

مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.

آخه تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال عمومیش بد نبوده.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/07/15 توسط حسن خسروی

کاربر: کامپیوتر می‌گوید هر کلیدی را (any key) فشار دهید، اما من نمی‌توانم دکمه any را روی کی‌بوردم پیدا کنم؟

کاربر: من نمی‌توانم کانال‌های تلویزیون را با مونیتورم عوض کنم.

کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم. می‌توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید؟!

کاربر: اینترنت من کار نمی کند!
مشاور: مودم را وصل کرده‌اید، همه سیم‌های کامپیوتر را چک کرده‌اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است. هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده‌ام!

کاربر: پسر 10 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من به هیچ وجه نمی‌توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی‌گوید. با من لج کرده.

مشاور: لطفا روی مای کامپیوتر (کامپیوتر من) کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.

مشاور: مشکل شما به خاطر نرم‌افزار «اسپای‌ویری» است که روی دستگاه‌تان نصب شده (Spy در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می‌تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می‌کنم من را ببیند؟

کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/07/15 توسط حسن خسروی

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»

شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»

باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/07/13 توسط حسن خسروی

ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/07/08 توسط حسن خسروی
.....

14-  موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید.

.....




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/29 توسط حسن خسروی
شهرام شکیبا در مطلب طنزي در «خبر» نوشت:

روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ می‌گویند. مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند».

درست است، بنده هم همین نظر را دارم که مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند، لذا دروغ‌های چند نفر را بررسی می‌کنیم.

نفر اول:
دروغ اول: سلام عزیزم. صبحت به خیر، چقدر خوشگل شدی امروز!
دروغ دوم: وا، چه خوب. بابات اینا شب میان خونه‌مون؟ چه عالی، خیلی خوشحالم کردی.
دروغ سوم: حتماً برات می‌خرم.
دروغ چهارم: الو، عزیزم من الان توی جلسه‌ام.
دروغ پنجم: خورده به در ماشین قرمز شده!
دروغ ششم: اگه بدونی امروز چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/25 توسط حسن خسروی
*  سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید

* در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت كنید

*  ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد

*  جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

*  كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا

*  اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد

*از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود

*برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید

* در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید.
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/25 توسط حسن خسروی
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است .

زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/23 توسط حسن خسروی
رزم رستم و ويروس

کنون رزم ويروس و رستم شنو

دگر شنيدستي اين هم شنو

که اسفنديارش يگي ديسک داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد

در اين ديسک باشد يکي فايل ناب
که بگرفتم از سايت افراسياب

برو حال ميکن بدين diskهان!
که هم نون وهم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد mini towerاش
بزد ضربه بر سر powerاش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن disk را در drive اش گذاشت
.....


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/17 توسط حسن خسروی

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و

همسرش گفت:«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/14 توسط حسن خسروی
لگد موجود است


در خانه ما ز نیک و بد چیزی نیست
جز ننگی و پاره ای نمد چیزی نیست

از هر چه پزند نیست غیر از سودا
وز هر چه خورند جز لگد چیزی نیست

عبیدزاکانی
 
***
 
بدشانسی انوری

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می پرسد
خانه انوری کجا باشد؟!
 
انوری


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/19 توسط حسن خسروی
كارمند بانك: مي توني يه وام واسه ما جور كني؟

مهندس كامپيوتر: من كامپيوترم ويروسي شده مي‌توني ويندوزم رو عوض كني؟
پزشك عمومي: مي‌توني براي چهارشنبه كه بچه‌ام نرفته مدرسه يه گواهي بنويسي؟
دندانپزشك: بيا اين دندون عقل من رو نگاه كن ببين سياه شده بايد بكشمش يا پرش كنم؟
تعميركار ماشين: اين ماشين من نمي‌دونم چرا هي صداي اضافي مي‌ده، مي‌توني بياي يه نيگا بهش بندازي؟!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/10 توسط حسن خسروی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

دنباله این داستان رو بخونید اگه دوس داشتین یه نظر هم بدین.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/04/08 توسط حسن خسروی

شهر هرت جايي است كه توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...

 شهر هرت جايي است كه همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو كه نگاه مي كنن ياد تختخواب مي افتن

 شهر هرت جايي است كه مردم سوار تاكسي مي شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسيشونو در بيارن

 شهر هرت جايي است كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب

 شهر هرت جايي است كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگه رو مي شناسن

 شهر هرت جايي است كه همه بَدَن مگر اينكه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است كه دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

 شهر هرت جايي است كه بهشتش زير پاي مادراني است كه حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

 شهر هرت جايي است كه درختا علل اصلي ترافيك اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

 شهر هرت جايي است كه كودكان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان كنند

 شهر هرت جايي است كه شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

 شهر هرت جايي است كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

 شهر هرت جايي است كه براي مريض شدن و پيش دكتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

 شهر هرت جايي است كه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا كرد

 شهر هرت جايي است كه خنده عقل را زائل مي كند

 شهر هرت جايي است كه زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه كه آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

 شهر هرت جايي است كه 33 بچه كشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

 شهر هرت جاييه كه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالهاي تلويزيونيشو توي كاخها مي سازن

 شهر هرت جايي است كه 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره كردن ياد بگيري

 شهر هرت جاييه كه موسيقي حرام است حرام

 شهر هرت جايي است كه گريه محترم و خنده محكومه

 شهر هرت جايي است كه وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

 شهر هرت جايي است كه هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

 شهر هرت جايي است كه همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

 شهر هرت جايي است كه وقتي مي ري مدرسه كيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

 شهر هرت جايي است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 شهر هرت جايي است كه وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي كني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

 شهر هرت جايي است كه وقتي مي خواي ازدواج كني 500 نفر رو دعوت مي كني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسي تو كلي حرف بزنن

 شهر هرت جايي است كه هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينكه از يك طرفش بيفتي..

 شهر هرت جايي است كه .......
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/05/22 توسط حسن خسروی

راستی آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرده‌ايد که اگر خانم‌ها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم می‌گذاشتند، چه اتفاقاتی در دنيا رخ می‌داد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغييراتی می‌شد؟




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 85/08/02 توسط حسن خسروی
تمامی حقوق این سایت محفوظ است | طراحی : جالب  
بک لینک فا